Sunday, April 6, 2014

درد دل خودم با خودم


چند وقت پیش داشتم با خودم فکر میکردم راجب گذشته .....

گذشته منظورم زندگی بدون دنیای مجازی ..اول یاهو360  و بعدش هم فیس بوک...!

یک آن خیلی احمقانه به ذهنم اومد من چرا اون موقع ها نگران فیس بوک نمیشدم (نگران؟) 

یعنی فراموش کردم گذشته چه جوری بود...با اینکه زمان زیادی از وجود دنیای مجازی نمیگذره فراموش کرده بودم که چه جوری خیلی راحت مهمونی میرفتم ...بازی میکردم ....یا اصلا ... اصلا چجوری احساس کمبود یه چیزی (فبس بوک یا همون دنیای مجازی) رو حس نمیکردم.ء


مثلا خیلی شیک و مجلسی نشستی تو مهمونی یا داری با هم سن و سالات تخته و پاسور ♥♦♣♠ بازی میکنی....یدفه میزنه به سرت با گوشیت بری یه سری به فیس بوکم بزنی!ء

در ظاهر کار خواصی(؟) نمیکنی....خیلیم عادیه ! همه این کارو میکنن.ولی..............

احساس شخصیم با اینکه خودم همچین کاری میکنم خیلی بد بود

خیلی بد!

یعنی من چقد وابسته شدم به اینجا ؟

یعنی ترجیح میدم فرد روبرومو یه بار تو دنیای مجازی هم ببینم......(مثلا!)


این موضوع از جایی شروع شد که امسال عید با چند تا از فامیل  عید دیدنی یه جا بودیم و بعدش هم دوباره یه جای دیگه بودیم

ته نوستالژی!

خیلی حس خوبی بود

حس دیدن فامیل

حس اینکه اگه راهها دور نمیشد... چشم و هم چشمی نمیشد...گرونی نمیشد...........و هزار درد دیگه نمیشد ! من! این فامیل و چند سال یه بار شانسی نمیدیدم

بلکه توی مهمونی هایی که دور هم جمع میشدیم میدیدم☺ء  

اونوقت دیگه نیاز نبود برای دیدنشون دنبال فیس بوکشون بگردم ... چه اد کنم چه.... نه!ء


حس خوب دیدن فامیل

حس خوبه ابراز خوشحالی از دیدنت

حســـــــــــــــــــــــــــــــــــه

حس اینکه صحبت کردن اارزشش(؟) نه ! بلکه اینکه حسِِّ ِ خوبه هم صحبتی خیلی بیشتر از چت و لایک و کامنته......حداقل برای من !

بگذریم



به هر حال ما به دنیای مجازی تعلق نداریم ! ولی الان جزو زندگیمون شده !ء اولیش هم خودم ! ء





☼ ☼ ☼ Copy Right=writen by Nooshin @07/04/2014 finished : 1:24

Tuesday, February 4, 2014

بدون دیالوگ

دیالوگ ندارم
یعنی منو لوگ دارم
دلم گرفته
دلتنگیه خودمه
یه چیزی کمه توزندگیم
یه اتفاق
یه هیجان
یه کار نو
یه.....................نمیدونم
یه مشکل دارم . اونم اینه که یه پایه میخوام , یه همراه
 

Monday, September 2, 2013

دیالوگ: تولد

دیالوگ: تولد: روز تولدم لذت بخشه ولی لذت بخش تر از اون وقتیه که میبینی یسری دوستای خوبت تولدت یادشونه و بهت تبریک میگن ؛ حتی اونایی هم که نمیدونن تو...

تولد


روز تولدم لذت بخشه
ولی لذت بخش تر از اون وقتیه که میبینی یسری دوستای خوبت تولدت یادشونه و بهت تبریک میگن ؛ حتی اونایی هم که نمیدونن تولدت کیه وقتی تو فیس بوک میبینن زحمت میکشن و بهت تبریک میگن

BirthDay



Thursday, August 15, 2013

Supernatural --- Experience


یادمون باشه تو آرزوهامون داشته های الآنمونو هم در نظر بگیریم ! گاهی ممکنه به خاطر یه چیز با آرزش ، داشته هامونو از دست بدیم . هرچقد هم چیزی که بدست آوردیم ارزش داشته باشه ؛ ولی به قبلیه عادت کردیم.ء

 (  قسمت  -- ، Supernaturalبرداشت شخصی از ) 




Supernatural: Season 2, Episode 20-What Is and What Should Never Be (3 May 2007)

Dean: Let me ask you a question. When I was kid, what did you always tell me when you put me to bed?
Mary: Dean, I don't understand- Dean: Just answer the question!
Mary: I told you angels were watching over you.
2.20


Dean: (at John's grave) Why? Why is it my job to save these people? Why do I have to be some kind of hero? What about us? Mom's not supposed to live? Sammy's not supposed to get married? Why do we have to sacrifice everything, Dad?
Dean: We don't? Well, we should. You're my brother. Sam: "You're my brother." Dean: Yeah! Sam: You know, that's what you said when you snaked my ATM card, or when you bailed on my graduation, or when you hooked up with Rachel Nave. Dean: Who? Sam: Uh, my prom date. On prom night.
Dean: Yeah, that does kinda sound like me.
Dean: Bitch. Sam: What are you calling me a bitch for? Dean: You're supposed to say jerk. Sam: What?
Dean: (disappointed) Nevermind.


Wednesday, August 7, 2013

سفر به تنگه واشی یا شورمست -->سه روز پیش


میشه لیست سفری روکه درست کردی بفرستی برام آجی جونم ؟  - 
نه شخصیه مال خودمه *
باشه الان یه توپشو دانلود میکنم -